تا آرمان دزدیم باطل نشود.

ابوبکر ربابی بیشتر شبها به دزدی می رفتی.یک شب به دزدی رفت و چندان سعی کرد چیزی نیافت.دستار خود بدزدید و زیر بغل نهاد.چون به در خانه رسید،

زنش گفت:چه آورده ای ؟

گفت: این دستار آورده ام .

زن گفت: این چه دزدی باشد؟

گفت:خاموش ! توندانی ، این از بهر آن دزدیده ام که آرمان دزدیم باطل نشود

۲ نظر:

  1. عرض سلام و ارادت
    جالب بود حکایت حال ما ست دست کمی هم از ان ندازیم خدا پدر ان دزد را بیامرزد ارمانی دارد ولی ما ؟!
    سلامت و سر افراز باشید

    پاسخحذف